پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سکوت بعد از انفجار و تپیش قلب در لیسه استقلال




  امروز با جمعی از دوستانم در مرکز فرهنگی فرانسه واقع در لیسه استقلال رفته بودیم تا تیاتر" سکوت بعداز انفجار" را ببینیم. به در این مرکز تلاشی سطحی بود. از مسئولان آن پرسیدم آیا اکسری شما روشن است یا خاموش؟ این را به این خاطری پرسیدم تا مبایل هایم را شارت نکنند. آن مرد به فرد تلاشی کننده گفت این آدم را خوب تلاشی کن. به داخل استیدیوم شدیم تا این تیاتر را تماشا کنیم. نزدیک به استیژ به طرف راست نشستیم و نمایش شروع شد. در دقایق آخر این نمایش بودیم که صدای انفجار را شنیدیم و تمامی استیدیم را دود و خاک گرفت و چراغ‌ها خاموش شد. ما فکر کردیم شاید بخش از تیاتر باشد ولی دیدم که همه جا را خون گرفته و بینندگان فریاد می‌زنند ما به فکر فرار افتادیم. دوستانم را گم کردم خودم را به دهلیز رساندم که شیشه‌ها پایان ریخته و خون آلود است و چند نفر در گوشه خود را پنهان کرده اند. خودم را به آن‌ها را رساندم تا مخفی کنم تا مبادا انفجار دوم و شلیک صورت نگیرد. پس از آن دوستی به من زنگ زد تا از ساختمان خودم را بیرون بکشم. وضعیت آشفته بود فریادها شنیده می‌شد. هزار دل را یک دل کرده و دوان خودم را در محوط رساندم و به طرف خود لیسه فرار کردم.  از راه لیسه بیرون شدم. در محوط افرادی زیادی بودند که زخمی شده بودند و از سر و روی شان خون می آمد. وقتی پیش روی گل‌بهار رسیدم دوستانم را دیدم که خوبند واز من پرسیدند که خوبی؟ گفتم آری. آنان طرفم دیدند و در کوتم که گوشت و خون چسپیده بود پاک کردند و طرف خانه در حرکت شدیم.
صدای انفجار به حدی قوی بود که تاهنوز که این چشم دید را می نویسم قفل است و به درستی صدارا نمی‌شنود. معلوم نیست که به چه تعداد از بینندگان تیاتر "سکوت بعد از انفجار" کشته و زخمی شده اند.

جمعه ۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فقر جنسی در فلم‌نامه‌های افغانی




  دیروز به رونمایی کتاب از "ایده تا فیلم نامه" اثر "عارف بهرام" استاد دانشگاه کابل رفته بودم. "رویا سادات" و "صدیق برمک" فیلم سازان کشور منتقدان این اثر بود. یکی پس از دگری به نقد این اثر پرداختند. نقد که نه؛ خاطرات شان را گفتند و برای سلامتی وکامیابی نویسنده دعا کردند. تنها پیام هردو منتقد این بود که این اثر برای سینماگران و فلم‌نامه نویسان نعمت است. انتظاراتم از منتقدان به خاک نشست و منتظر صحبت‌های نویسنده این اثر ماندم تا حرف‌های نگفته را بشنوم.
"عارف بهرام" آمد و چندین دقیقه از حضار ودانشجوایان و منتقدان و خانه فرهنگ با آب وتاب سپاس‌گزاری کرد و خاطره‌اش را از دوران دانشجویی اش بیان داشت. او گفت "وقتی دانشجویی سال دوم دانشکده بودم رفتم به "جوی شیر" و در کتاب فروشی دنبال کتابی بودم. پس از دوساعت یک کتاب روسی را یافتم و به کتاب فروش نشان دادم. کتاب فروش آن را به کنج کتاب فروشی انداخت و وی را باتحقیر از دکانش بیرون راند". حرف دیگری آقای بهرام جدایی ادبیان با سینماگران بود. این بحث هم به بهانه سردی هوا به پایان نرسید و چندین دقیقه دیگر نویسنده از دیگران عذر خواست و بحث را گذاشت برای یک وقت دگر و در مکان دگر.
  چند تاه از دانشجویان این دانشکده از جمله "کاوه ایریک" فیلم‌نامه‌های را گزیده بودند و به خوانش گرفتند. کاوه ایریک یکی فیلم نامه خواند، که چندان جالب نبود و دیگر فلم نامه خودش. اما دو دگر دانشجویانی بودندکه فلم نامه ها را از عارف بهنام گزیده بودند و خواندند. آنچه را که من درک کردم از خوانش فلم نامه خوانان این بود که فیلم نامه نویسان افغانستان به دنبال دختران جذاب و خوشکل اند. با این شیوه: 
تصویر دانشگاه است. پیش دانشکده دانشجویان باهم قدم می‌زنند وصحبت می‌کنند. تصویر داخل کلاس درسی است. استاد جوان در چوکی پشت میز نشسته و مصروف یاد داشت برداری است. دختر زیبا، خوش‌روی، خوشکل، سرو اندام، قد بلند، ابروکشیده، میژه قاط، آرایش‌کده که دل همه را می‌برد. در کلاس را باز می‌کند و به رسم اجازه خواستن از استاد دستش را تا بیخ گوشش بالا می کند و هیچ حرفی نمی زند. استاد متوجه می شود بدون آن که حرفی بزند شروع می کند به یاد داشت بر داری. این بار یاد داشتش اشتباه می شود به دختر مقبول اجازه ورود به کلاس را می دهد. پس از آن پشت عینک به آن اشاره می‌کند، با دستش به او  اشاره می‌کند، با پایش به او اشاره می‌کند. بلاخره در کتاب چیزی می نویسد می آید پیش دختر مقبول و کتاب را به او می‌دهد. دختر مقبول شیرین نام دارد. او کتاب را ورق ورق میکند تا چشم اش به یاد داشت می خورد و می بیند که استاد برایش نوشته است که این تقدیم به شیرین! و شیرین به پاس استادی از او تشکری می‌کند.
 در دوسه فلم نامه که خوانده شد همه اش حرفای از این قبیل و بیشتر توجه به دختری زیبا و با اوصاف پری و حوریان دست نیافتنی بهشتی بود.
با توجه به این فلم نامه و شبیه آن در این اثر دلم از خرید آن بد شد. چیزی راکه من برداشت کردم که شاید هم درست نباشد در فلم نامه های اثر عارف بهرام اکثریت خانم‌ها تحقیر شده اند. و بیشتر این نمایش داده شده است که استاد عاشق شاگردش می‌شود و به نحوی می‌خواهد به او برسد. وقتی استاد به کلاس درس دارد بیشتر متوجه دختر جذاب است. به شماره اش پیام می‌دهد و در کلاس به جای درس به اشاره‌های عاشقانه مصروف می شود. اگر دختر جواب منفی دهد و به خواسته‌های استاد نافرمانی کند در آزمون ناکام می‌ماند در حد دراپ از دانشگاه. این یک حقیقت است که در اکثری دانشگاه ها دختران قربانی خواسته های استاد می‌شوند. اما نباید همه را به جرم خوشکل نبودن تحقیر کنیم.
 این حقارت در لابلای فلم نامه‌ها قابل درک است. در افغانستان جو زندگی طوری است که همه انسان های آن به ویژه خانم‌ها  به سر وصورت شان آنچنان که می بایست نمی‌رسند و این قابل درک است. توان خرید لباس‌های مقبول با چادر دیگر لوازم اش را ندارند. به همین لحاظ است که شماری بدنمود و بد تیب ظاهر می‌شوند. اما نویسندگان فلم نامه هیچ گاه موفق نشدند که زیبایی آن را کشف کنند که در سادگی شان است. این است که همیشه دختران با ستایل روز به نظرشان زیبا و جذاب معلوم می‌شوند. و تادیدن عاشق شان می‌شوند و احساس فلم نامه نویسی در کله شان گل می‌کند و شروع می‌کنند به چرند نویسی. این فلم نامه ها را که اگردختران بخوانند بدون شک همیشه از فلم نامه نویسان منتفر خواهند شد. گرچه زیبایی و جذابیت هیچ تعریف و معیاری خاصی ندارد. لیلا از نظر دگران بد قیافه ترین دختری بود، اما از دیده مجنون زیباترین. امیدوارم فیلم نویسان در این عرصه تلاش کنند تا زیبایی‌ها کشف کنند. و به رخ کشانیدن دختران جذاب، دیگران تحقیر نکنند.

سه‌شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

غزنی؛ شهر صفا اما در گیرو سنت




  فرصتِ پیش آمد تا به شهر غزنی سفر کنم. با شهروندان غزنی گفتگو و تبادل نظر کردم. غزنی را شهر با صفا اما در گیرو سنت یافتم. افکار کهن لایه است بر وضعیت زندگی مردم. دوست ندارند با سنت فصل کند اما وصل تجدد را برای دختران همسایه می‌خواهند. دانشگاه می‌روند، تحصیل می‌کنند اما نمی‌خواهند به حقایق پی ببرند. با اولین دیدار با دانشجویان فکر کردم سوداگران حیوانات اهلی اند و من آدرس را اشتباه آمدم. عمامه‌های سفید و سیاه و سبز به سر، تازار(چادر) به اطراف شان پیچیده، چشمان سرمه، دهن اذار بالاتر از بند پاه. هر طرف نشسته و سیگرتی می‌زنند. دانشگاه غزنی به دانشگاه نمی‌ماند. بیشتر به یک تجمع‌گاه است.
  رشته‌ها تقریبا قومی است. در بخش زراعت غزنی شاید کمتر کسی را بیابی که هزاره، تاجیک و غیره باشند. بخش‌های دیگر همین طور. استاد از هرقوم درهر بخش که زیاد باشند دانشجویان همان بخش را همان قوم تشکیل می‌دهند. شانس برای آدمان بی‌واسط که استاد از تبارش نباشد خیلی کم است که در یک بخش از دانشگاه غزنی ادامه تحصیل دهد. با دانشجویان روبرو شدم که نمرات شان کادری بود اما درک شان به اندازه یک دانش آموز صنف نهم نمی‌رسید.
   شماری از مردم غزنی که من با آنان مصاحبه رو در رو کردم، زنان را منحصر به مردان می‌دانستند و هیچ حقی برای شان قایل نبودند. وقتی از دموکراسی و حقوق بشر با آنان صحبت می‌کردیم فکر می‌کردیم آنان را دشنام داده باشیم و یا هم به عقیده آنان اهانت کرده باشیم. اکثری شان راه بیرون رفت را برای ما نشان می‌دادند تا مبادا بلای سرمان بیارند.
 به هرصورت غزنی تاهنوز شهریست که در و دربان ندارد. گرچه مرکز تمدن کشورهای اسلامی است اما بیشتر تولیدات فکری اش افراط گری و خشونت است. اگرچه در غزنی کار شده است ولی این‌کارها اندک و ناچیز است. امیدوارم دولت مردان غزنی تلاش‌های بیشتری برای آبادی و امنیت شهر غزنی کنند.