دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

قلم نیشتر جراحی افراطیت




خامه‌ام را بُرندۀ جراحی ساختم تا مغز پوسیده ات بشکافم و افکار فاسدت را بیرون کنم تا از بیماری زوال عقل بیرون آیی و به واقعیت‌های زندگی پی ببری. فکر می‌کردم با هربار جراحی بهتر می‌شوی. اما نمی‌فهمیدم که جزام مغزت را نابود کرده و قابل درمان نیستی. ای‌کاش می‌توانستم بازسازی اش کنم. تا یک بار بتوانی خوب را از بد تفکیک کنی. افسوس و صد افسوس که چیزی از دستم نمی‌آید. هر بار می‌گویم جنسیت در انسانیت معنا ندارد اما ذهن تو چیزی دیگری را برداشت می‌کند. تو می‌گویی مرد جنس اول است و زن را باید با شلاق زد. زن کنیز است و هر کار را باید. آزادی را دوست داری اما برای دختر همسایه ات. مذهبی هستی ولی چیزی از آن نمی‌دانی. خدا را می‌پرستی برای هم آغوشی و معاشرت با حوریان بهشتی. هیچ وقت شده است که یک بار به این بهشت فکرکرده باشی که در آن زندگی می‌کنی؟
   تو هنوز آن کسی هستی که افراطیت را مذهب دانسته و آن را جز مقدساتت می‌پنداری. نقد بر آن را نمی‌پذیری که هیچ حتا منتقد را کافر می‌خوانی. تو مریضی هستی که روان ات کثیف شده است و هیچ داروی جز مرگ آن را مداوا نمی‌تواند. چشمت به زن و دختر مردم است و عکس پروفایل فیسبوکت را از نمایه‌ها و نام‌های رهبران مذهبی می‌گذاری. روزت را قیلون‌خانه‌ها و سنوکر کلپ‌ها و قیمارخانه‌ها شام می‌کنی اما در پیشانی ات با تکه‌های سبز و سرخ و سفید می‌نویسی یاحسین شهید، یا ابولفضل، لااله الا الله محدالرسول الله و با گفتن تکبیر عاشق و معشوقی را سنگ‌سار و به کام مرگ می‌کشی. و هرگاه عکس خانم شوهری را ببینی می‌نوسی آخ چه زن مقبول داری قربون لباش بشم.
چطور درمانت کنم؟ یک قرن اروپا را برایت تکرار کردم ولی هنوز باورمندی که ما را کافران علیه لعنه نمی‌گذارند تا به آموزه‌های دینی و مذهبی مان رسیدگی کنیم. گرسنه از صبح تا شام پسرانت در جاده‌ها کارهای شاقه می‌کند ولی تو به فکر کعبه و کربلایی تا چند نفر ترا حاجی و کربلایی گوید. مال مردم را می‌خوری و به دیگران نصیحت می‌کنی که از آن بپرهیزند.
  من قلمم را چاقوی جراحی ساختم تا شمارا از منجلاب نجات دهم اما خودتان نمی‌خواستید و گفتید بگذار آن حضرت که در روز دهم عاشورا می‌گفت هل من ناصر ینصرنی نجاتم دهد.

سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تیوری سن‌های نادان



بعضی‌ها دوست دارند حرف بزنند، این‌که چه می‌گویند مهم نیست. شاید فکر کنند صحبت کردن کمال شان است و از این طریق در جمعی مطرح می‌شوند. راه‌کار نمی‌‌دانند؛ حرف‌های دیگران را که در جلسه گفته اند و یا در تلویزیون و رادیو شنیده اند باز گو می‌کنند و انتظار دارند حرف شان به کرسی نشیند. همه تیوری‌سن شده اند. نظریه پرداز که هنوز توانایی تلفظ واژه‌ها و عبارت‌هارا ندارند چه رسد به جمله‌ها. آداب را هم که مراعات نمی‌کند و از هرطرف دست بلند می‌کنند که حرف دارند وقتی نوبت بدهی می‌گویند: من با حرف‌های جناب فلانی موافق هستم و فقط می‌خواستم بگویم که حضرت فلان دیروز تشناب رفته بود و وضعیت اش در تولیت خوب بود و از چندین باد خطرناک جان سالم بدر برد. این درحالی است که خانم آقای فلانی نیز دیروز به دلیلی سردردی یک گلاس آب مالته نوشید و موتر پسرش هنگامی که وارد حویلی شد روشن بود.
  عزیز من ! ترا به جان مادر و پدرت قسم خسته شده ام از این نظریه‌ و حرف‌های بی مورد ات. ما از ده صحبت می‌کنیم و شما چسپیده اید به جان درخت. تو دیدی که موتر خاموش وارد حویلی شود؟ اصلا ما حرف سیاسی نداریم در این جلسه و شما دارید رهبران تان را به رخ ما می‌کشید. چه بگویم دیگر شما را؟ این‌جا که فیسبوکت نیست که هرچه خواستی بگویی و چند نفر بخاطر رفاقت لایک کند. کمی احتیاط کنید اگر احتیاط نکردید این بار رسما اسامی زیبای شما را  قید قلم خواهم کرد.

یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ولسوالی گیلان غزنی؛ سه رقم حکومت در نیم ساعت راه



پس از حمله گروهی طالبان به شهر غزنی، سفری داشتم در این شهر و ولسوالی جاغوری این ولایت. نزدیک‌های ساعت 7 به شهر غزنی رسیدیم و خواستیم چای صبح را در شهر غزنی نوش جان کرده و پس از آن به سفر مان تا جاغوری ادامه دهیم. در شهر غزنی هیچ هوتل و مسافرخانه‌یی سالم نمانده بود. مردمان در شهر غزنی به پاک کاری مخروبه‌های ساختمان و شیشه‌های شکسته شده در حمله طالبان مصروف بودند.  هوتلی را پیدا کردیم و چای صبح را نوش جان کرده و حرکت کردیم به سوی جاغوری. در مسیر راه تا ولسوالی گیلان این ولایت تن‌ها پاره‌های جاده؛ توجه ام را بخود جلب می‌کرد. پاره‌های که توسط ماین‌گزاری/گذاری‌های مخالفان مسلح دولت به میان آمده است و جاده کماکان تخریب شده است.
    ولسوالی گیلان قصه جالب دارد. راننده از ولسوالی مقربه آن طرف قصه‌هایش را شروع کرد. در این مناطق فلان این کار را کرد و فلان هم این کارها را. در ولسوالی گیلان همین‌که از سرک عمومی جدا شدیم به سوی جاغوری مردمان عجیب وغریب را می‌دیدم، مردمان موتر سایکل سوار، سر و کله پوشانده مسلح که از نزدیک موتر رد می‌شوند بد بد به طرف مسافران می‌بینند.
   بالاتر از جنده در قریۀ رسیدیم به نام "شینکی" در آن جا پوسته امنیتی نیروهای اربکی بود. اربکی‌هاموتر مارا استاد کردند و 50 افغانی از راننده گرفتند. دوباره به راه افتادیم از قریه گذشتیم و تقریبا به دشتی کوتاه رسیدم در گذشته‌ها شنیدم که رسنه جنگ و درگیری شده است و این بار باچشم سر دیدم. در جریان راه صدای شلیک گلوله را می‌شنیدیم،  "سیما" شدیدا ترسیده بود من در راه تن‌ها تلاشم این بود تا اورا آرام کنم. در آخر دشت قریه از دور نمایان شد میان بلندی و پستی‌های جاده افراد مسلح نمایان شدند با لنگی‌ سیاه و سفید، موتر ما در نزدیکی آن‌ها آهسته شد و راننده به آنان سلام کرد آنان بدون تلاشی راه را به روی ما باز کردند. آنان درآن زمان مصروف هماهنگی عملیات بالای اربکی‌ها بود.
عکس از دره انگوری ولسوالی جاغوری ولایت غزنی
 
بالاتر از آن و در نزدیکی دره انگوری از موتر پیاده شدیم و در چشمه آب سرد نوشیدیم و دو باره به راه افتادیم، بالاتر از آن پسته امنیتی دیگر بود که مربوط به "باشی حبیب" است آنان نیز موتر را استاده کردند و از راننده مقدار پولی را گرفتند. پس از آن از راننده پرسیدم این پسته‌ها از رانندگان چقدر پول می‌گیرند؟ او گفت: از هرنفر 10 افغانی، از موترهای باربری 1500 تا 2000 هزار افغانی. تجاران پول آن را از مردم می‌گیرند و جز این هیچ چاره‌یی نداریم باید تاوان این پرداخت‌ها را مردم بپردازنند.